برق با شوقم؛شراری بیش نیست شعله ؛ طفل نی سواری بیش نیست
آرزوهای دو عالم دستگاه از کف خاکم غباری بیش نیست
لاله و گل زخمی خمیازه اند عیش این گلشن خماری بیش نیس
تا به کی نازی به حسن عاریت ماو من آیینه داری بیش نیست
می رود صبح اشارت می کند کاین گلستان خنده واری بیش نیست
غرقه ی وهمیم ورنه این محیط ازتنک آبی؛کناری بیش نیست
ای شرر؛از همرهان غافل مباش فرصت ما نیز؛باری بیش نیست
بیدل این کم همتان ؛بر عزو جاه فخرها دارند و عاری بیش نیست
قلب مادر
داد معشوقه به عاشق پیغام که کند مادر تو با من جنگ
هرکجا بیندم ازدور؛کند چهره پرچین و جبین پر آژنگ
با نگاه غضب آلود زند بر دل نازک من تیر خندگ
از در خانه مرا طرد کند همچو سنگ از دهن قلما سنگ
مادر سنگ دلت تا زنده است شهد در کام من و توست شرنگ
نشوم یک دل ویک رتگ تو را تانسازی دل او از خون رنگ
گر تو خواهی به وصالم برسی باید این ساعت بی خوف و درنگ
روی و سینه ی تنگش بدری دل برون آری از آن سینه تنگ
گرم و خونین به منش باز آری تا برد زآینه ی قلبم زنگ
عاشق بی خرد نا هنجار نه بل آن فاسق بی عصمت و ننگ
حرمت مادری از یاد ببرد مست ازباده و دیوانه زبنگ
رفت و مادر را افکند به خاک سینه بدریدو دل آورد به چنگ
قصد سر منزل معشوقه نمود دل مادر به کفش چون به نارنگ
از قضا خورد دم ودربه زمین و اندکی رنجه شد اوراآرنگ
آن دل گرم که جان داشت هنوز اوفتاد از کف آن بی فرهنگ
از زمین باز چوبرخاست نمود پی برداشتن دل؛آهنگ
دیدکز آن دل آغشته به خون آید آهسته برون این آهنگ
آه دست پسرم یافت خراش وای پای پسرم خورد به سنگ
